مرکز تخصصی ترک گناه

شهید عباس بابایی (ماشین پایگاه)

شهید عباس بابایی

شهید عباس بابایی

یکی از هم رزمان شهید عباس بابایی می گوید: »حدود سال هاي 61 _ 60بود. پایگاه شکاري هشتم، نامه اي از ستاد فرماندهی تهران آمد.
که خلبانان نمونه را براي دریافت اتومبیل معرفی کنیـد.

شـهید بابایی آن روزها فرمانـده پایگاه بود. ایشان نامه را دید و دسـتور پیگیري داد. اسامی تهیه شد. طبق
بررسـی هـاي انجـام شـده، نام بابایی هم در لیست قرار گرفت.

اسامی را بردیم پیش شـهید بابایی تا نامه و لیست افراد را امضـا کند. به محض اینکه نام خودش را دید، خط زد و گفت: »برادر ! این حق بقیه است، نه من!« گفتم: »طبق بررسـی هاي ما، شما خودت بیشترین پرواز را داشتی و امتیـازت از همه بالاـتر است. اما او به جاي اسم خودش، اسم فرد دیگري را نوشت و لیسـت را امضا کرد.
یک شب هم از اصـفهان تا یزد رفتیم براي دیـدار شـهید آیت االله صدوقی. ایشان خیلی به عباس علاقه داشت. به کسـی اطلاع ندادیم، اما وقتی رسـیدیم منزل شهید صدوقی، دیدیم ایشان در منزل ایستاده و منتظر ماست. تا ما را دید، جلو آمد و سر عباس را روي سـینه اش گذاشت و گفت: »آقاي بابایی! منتظرتان بودم.

چند ساعتی در محضر ایشان بودیم. زمان خداحافظی که رسید، شهید صدوقی سوییچ یک سواري پیکان را جلوي عباس گذاشت و گفت: »شنیدم به همه خلبانان پایگاه ماشین دادند و شما نگرفتید؛ این متعلق به شـماست.« عباس گفت: »حاج آقا! من احتیاجی ندارم.

اگر این را به پایگاه هدیه کنید، آن وقت من بیشتر خوشـحال می شوم و می توانم اسـتفاده کنم.  شـهید صـدوقی دوبـاره فرمود: »آقـاي بابـایی! پایگاه سـهمیه دارد؛ این مال شماست. این بار عباس با حالت تواضع سرش را پایین انداخت و گفت: »حاج آقا! اگر به پایگاه هدیه بدهید، من خوشحال تر می شوم.« آیت االله صدوقی فرمود: »حالا که اصرار می کنی، چشم. این ماشین را به پایگاه هدیه می کنم«.
شهیـد صـدوقی علاـقه زیـادي به عبـاس بابـایی داشت. به گوش خودم شـنیدم که فرمود: »بابایی، جوان دوست داشـتنی و اهل معنایی است. اي کاش ما هم در کارهایمان این چنین خلوصی داشته باشیم.
روزهـا بود که در منطقه بودیم. اوایـل جنگ بود. یک روز عباس آمـد پیش من و گفت: »بایـد راننـدگی تانکر یادم بـدهی.
گفتم: »چرا؟« گفت: »نیرو کم است، مشـکل آب داریم.

بچه ها خیلی اذیت می شوند. باید یک کاري کنیم.« منابع آب خراب شده بودند و باید با تانکر از شـهر، آب می آوردیم. آن قدر اصـرار کرد که بالاخره یاد گرفت. دیگه شده بود. کار هر روزش که بعـد از پایان کار اداري و حتی بعد از پرواز، از کابین که بیرون می آمد، می رفت سـراغ تانکر آب.

آن موقع اگر به کسـی می گفتی این راننده تانکر، فرمانده پایگاه هشتم هوایی است، امکان نداشت باور کند.

 

برگرفته از کتاب:

ظرافت های اخلاقی شهدا

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.