مرکز تخصصی ترک گناه

شهید مهدي زین الدین (تواضع)

شهید مهدي زین الدین

آدم هر چقدر بزرگ تر باشد و مقامش بالاتر باشد، عذرخواهی کردن و شکسـتن خودش پیش بقیه برایش سخت تر می شود.
ولی آقا مهدي زین الدین اگر جایی پیش می آمد که باید عذرخواهی می کرد، یک لحظه هم تردید نمی کرد؛ زیرا پست و مقام برایش مهم نبود.

یک روز نشسـته بودیم توي اتاق مخابرات، آقامهـدي وارد اتاق شد و گفت: »نامدار!« گفتم: »بله آقا مهدي. گفت: تـوي صـبحگاه فردا، بـا نفراتت به خـط می شوي، می خواهم تنـبیه تـان کنم.

« گفتم: »چرا؟ مگر بچه هـاي مخـابرات اشـتباهی کردند؟« گفت: »زنگ زدم لشکر، کار واجبی هم داشتم. یکی از بچه هاي شما به جاي اینکه تلفن را وصل کند، پشت گوشی خندید و بعد هم قطع کرد.« گفتم: »آخر امکان ندارد! بچه هاي ما را شـما بهتر می شناسی؛ اهل چنین کارهایی نیستند.

گفت:  به هر حـال این اتفـاق افتـاده و بایـد تنبیه بشونـد.« در همین حـال بود که، آقـاي درگاهی وارد شـد و قضـیه را پرسـید. گفتم: آقامهـدي این طوري می گویـد.« خندیـد و گفت: »بابا من بودم. بچه هاي مخابرات بی تقصـیرند. صـدایت نمی آمد، من هم قطع کردم.« آقامهدي به طرف من آمد و گفت: »نامدار! من از شـما و از همه بچه هاي مخابرات عذر می خواهم؛ زود قضاوت کردم، ببخشید.

موقع انتخابات، مسـئول صـندوق بودم. سـر که بلند کردم، دیدم آقامهدي زین الدین، فرمانده لشـکر هفده علی بن ابیطالب ع
توي صف ایسـتاده، به احترامش بلند شدم. خواسـتم با احترام بیاورمش جلوي صف. اشاره کرد، نیامد و ایستاد تا نوبتش بشود.
موقع رفتن، بـدرقه اش کردم. بعـد به او گفتم: »آقامهـدي، وسـیله هست تـا شـما را برساننـد؟« گفت: »آره!« هر چه نگاه کردم،
ماشـینی آن دور و بر ندیـدم. رفت سـمت یـک موتو ِ ر گـازي تـا سوار بشود. رفتم کنارش، گفت: »مال خودم نیست، از برادرم
قرض گرفتم.
شب دهم عملیات بود. توي چادر نشسـته بودیم. شـمع هم روشن بود. ناگهان صداي موتوري آمد که پشت چادر ایستاد. چند
لحظه بعـد کسـی وارد شـد. تاریـک بود، صورتش را ندیـدیم. آمـد داخل و گفت: »در چادرتان یک لقمه نان و پنیر پیـدا می
شود؟« از صدایش معلوم بود خیلی خسته است. بچه ها گفتند: نه، نداریم. او هم رفت. حرفی هم نزد. چند دقیقه بعد از عقب
بی سـیم زدنـد که حاج مهـدي نیامـده آنجا؟ گفتیم »نه !« گفتند: یعنی هیچ کس با موتور، آن طرف ها نیامده؟« فهمیدیم آن
گرسنه اي که مثل یک بسیجی آمده، خود زین الدین بوده است.
یکی از رزمنـده ها می گویـد: »می خواسـتم دسـتشویی بروم. وقتی رسـیدم، دیـدم همه آفتابه ها خالی اند. باید چند صد متر تا هور می رفتیم. زورم آمـد. یـک بسـیجی آن اطراف بود. گفتم: »برادر دسـتت درد نکنه، این آفتابه را آب می کنی؟« آفتابه را
گرفت و رفت.

وقتی آب را آورد، آبش خیلی کثیف بود. به او گفتم: »برادر جان! اگر از صد متر بالاتر آب می کردي، تمیزتر بود.« دوباره آفتابه را از من گرفت و رفت تا آب تمیزتر بیاورد. چند روزي گذشت، فهمیدم آن بسیجی، فرمانده لشکرمان، آقا
مهدي زین الدین بوده است.

برگرفته از کتاب:

ظرافت های اخلاقی شهدا نوشته رضا آبیار

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.